تبلیغات
♤♥️♦️♧ωιß∂σℳ♠️♡♢♣ - از بچه یاد بگیر...

♤♥️♦️♧ωιß∂σℳ♠️♡♢♣

❤ღهــرکــســـ♌بـــه انـــدازهஜحــقــارتــشــــــஜتــــوهـــیــــنـــــ مــــیــکـــنــدღ❤


روزی یک مردثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به روستا برد


 تا به اونشان دهد مردمی که در آنجا زندگی میکنند،چقدر فقیر هستند.


آن دو،یک شبانه روز در خانه ی محقّر یک روستایی مهمان بودند.


 در را بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید


:نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟ پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!


 پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟ پسر پاسخ داد:بله پدر!


 و پدر پرسید:چه چپیزی از این سفر یاد گرفتی؟


پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که مادر حیاطمان 


یک فواره داریم و آنها رود خانه ای دارند که نهایت ندارد. 


مادر حیاطمان فانو های تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.


 حیاط ما به دیوارهایش محدود میشود اما باغ آنها بی انتهاست.


باشنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود.


 بعد پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر،


 تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.


-_-




نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 03:37 ب.ظ توسط ۩๑✿۰۪۫բ۪۫۰۰۪۫ձ۪۫۰۰۪۫ε۪۫۰۰۪۫২۪۫۰۰۪۫ε۪۫۰۰۪۫հ۪۫۰✿๑۩ اولویت با آسه |